يكشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۹، ۰۷:۴۴ ق.ظ

درباره سايت

جماز

بر آن شدیم که با اتحاد و همدلی بتوانیم قدمی حتی کوچک برای تعجیل در فرج مولایمان برداریم یا حداقل دل حضرتش را راضی و خوشنود سازیم.
راه ارتباطی با ما:
جیمیل:313jamaz@gmail.com

سامانه پیامکی:500010400000260

پیج اینستاگرام ما: 313jamaz.ir@

ما را دنبال کنید.....

هدف اصلی گروه : ترویج مباحث شیعه کمک به ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مبارزه با سبک زندگی غربی و تشویق به زندگی اسلامی

بایگانی

همسنگران

همراه با شهدا

شبکه های اجتماعی

۶۱ مطلب با موضوع «فرهنگ» ثبت شده است

سه راه رسیدن به آرامش از منظر اسلام

حدیث

سه راه رسیدن به آرامش از منظر اسلام ۰ نظر

علت اینکه بیشتر افراد، کمتر به آرامش درونی می‌رسند، این است که مسیر زندگی را اشتباه می‌روند در حالی که روش‌های بسیار ساده‌ای برای رسیدن به آرامش وجود دارد که نه هزینه بردار است و نه نیاز به پزشک دارد. در این روش انسان باید خود را از درون خود اصلاح کند. اگر انسان از درون اصلاح شود حسادت‌ها، چشم هم چشمی‌ها، ریاست طلبی، وابستگی به دنیا، نام آورشدن، حرص و طمع مال و... از بین می‌رود چرا که از جمله عواملی که باعث سلب آرامش افراد می‌شوند این‌ها هستند.

به گزارش ایسنا، در نگاه اول باید دانست که آرامش در زندگی از بهترین نعمت‌های الهی است که خداوند به انسان داده است. انسانی که در زندگی آرامش دارد، نگران نیست و افعال روزمره زندگی خود را به نحو احسن انجام می‌دهد. در مواردی مشاهده می‌کنیم که برخی از خانواده‌ها که شاید در ظاهر یک آسایش و آرامش نسبی دارند اما وقتی به درون زندگی آنها مراجعه می‌کنیم می‌بینیم که زندگی آنان بعضا در مواردی دارای اضطراب و استرس و افسردگی روزمره است.

در منابع دینی و روایی وارد شده است که دعا یکی از راه‌های ارتباط با پروردگار هستی است که آرامش بی‌نظیری را به فرد می‌بخشد. در قرآن وارد شده است که دل انسان تنها با یاد خدا آرامش می‌یابد" أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ" از همین رو نیز دعاهایی که  برای آرامش، اعصاب و روان در قرآن وارد شده است.

یکی دیگر از موارد آرامش از منظر دین "راضی بودن به رضای خداوند" است. "صبر بر حوادث" و "شکر بر نعمت‌های خداوند" هم از دیگر عوامل آرامش بخش در وجود انسان است.

امام علی(ع) می‌فرمایند: اگر به آنچه که می‌خواستی نرسیدی از آنچه هستی نگران نباش. (نهج البلاغه حکمت ۶۹)

حضرت علی(ع) می‌فرماید: مثلا اگر قرار بوده به یک مقام و پست ویژه برسی ولی به هر نحوی نرسیدی این جریان تو را نگران نکند، چون این نگرانی مایه سلب آرامش تو می‌شود.

حضرت علی(ع) در جای دیگر می‌فرمایند: هر گاه آنچه را که می‌خواهی نیست پس آنچه را که هست بخواه. (غررالحکم ج۳ ص۱۳۵). مطالبات انسان اگر بنا بر چیزهای موجود باشد مایه‌ آرامش اوست در غیر این صورت گمشده‌ای دارد که هرگز پیدا نخواهد شد.

 نقطه مقابل " رضایت‌مندی و صبر و شکر" مسائلی وجود دارد که باعث سقوط انسان می‌شود. اگر انسان راضی نباشد می‌شود شاکی و اگر صبور نباشد جزع و کفر می‌کند و اگر شاکر نباشد نقطه مقابل آن می‌شود کفران. عوامل دیگری هم از جمله نظم، تلاش و کوشش، پاکیزگی و نظافت، برنامه‌ریزی صحیح و ... باعث آرامش انسان می‌شود.

نماهنگ/سرود مزد بندگی

مناسبت ها کلیپ ها قمری

 

 

 

مدت زمان: 5 دقیقه 57 ثانیه

 

 

 
دریافت
حجم: 48.2 مگابایت

مناجات آقا امیر المؤمنین(علیه السلام) با صدای سیدرضا نریمانی

مناسبت ها قمری

مناجات آقا امیر المؤمنین(علیه السلام) با صدای سیدرضا نریمانی ۱ نظر




اگر اشکتون جاری شد برای ما هم دعا کنید.
التماس دعا

دریافت
حجم: 23.8 مگابایت

سیرۀ امام حسن مجتبی(علیه السلام)، بهترین الگو برای کمک‌های مومنانه

مناسبت ها قمری

سیرۀ امام حسن مجتبی(علیه السلام)، بهترین الگو برای کمک‌های مومنانه ۰ نظر

«تداوم اپیدمی ویروس منحوس کرونا در جهان و ایران، چالش های متعدد اجتماعی، اقتصادی و معیشتی را به‌ویژه در میان اقشار آسیب‌پذیر ایجاد کرده است. لذا لزوم تقویت همبستگی و همدلی در میان آحاد مردم برای ترویج فرهنگ ایثار و فداکاری و به تعبیر مقام معظم رهبری «کمک های مومنانه» به اقشار نیازمند جامعه، از جمله الزامات راهبردی برای برون‌رفت از تبعات اجتماعی و اقتصادی بحران کرونا به شمار می آید.»

به گزارش ایسنا، حجت الاسلام والمسلمین محمد حسین مختاری- رئیس دانشگاه مذاهب اسلامی و استاد خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم - به مناسبت ولادت کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در یادداشتی آورده است:

حال در آستانۀ ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، رزمایش‌های کمک‌های مومنانه مواسات و همدلی برای کمک به نیازمندان و محرومان در اقصی نقاط کشور آغاز شده است که کارکردهای بی‌بدیل آن در تقویت تعاون و همکاری و مسئولیت‌پذیری و انسجام اجتماعی و استحکام بنیان خانواده و کاهش فقر و هم نوایی فراگیر با نیازمندان جامعه، انکار ناپذیر است.

کمک‌های مومنانه برگرفتۀ از سیرۀ کریم اهل بیت(علیه السلام)

بی تردید حصول این دستاورد مهم و بسط و گسترش کارکردهای معرفتی کمک های مومنانه در جامعۀ اسلامی، منبعث از مکتب اهل بیت (علیه السلام) است که شاخصه های کلیدی این مسأله را می توان در سیره و سبک زندگی امام مجتبی (علیه السلام)، به عنوان اسوۀ انفاق و ایثار و کرامت مشاهده نمود.

در تبیین این مهم باید گفت، اثبات صفت برجسته جود و بخشش در وجود مبارک کریم اهل بیت (علیه السلام) به شدت خودنمایی می کند. به نحوی که آن حضرت در  کمک به محرومان و دست گیری از بیچارگان، شهرۀ عام و خاص بود.

در واقع کمک به فقرا از جمله فعالیت ها ی راهبردی امام (علیه السلام) در مدینه بود که عمدۀ این کمک ها از عایدات موقوفات و صدقات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام علی (علیه السلام) و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و اموال شخصی آن حضرت تأمین می شد.

کمک به فقرا و مستمندان آنچنان در سیرۀ امام مجتبی علیه السلام اهمیت داشته است که آن حضرت دو بار نیمی از ثروت خود را صدقه داد.

در بیان اوج بخشندگی امام مجتبی(علیه السلام) همین بس که آن حضرت همه اموال خود، حتی کفش‌های خود را در راه خدا صدقه دادند. ابن عساکر به سندش از عامر نقل کرده که گفت: «أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ (علیه السلام) قَاسَمَ اللَّهَ مَالَهُ مَرَّتَیْنِ حَتَّی تَصَدَّقَ بِفَرْدِ نَعْلِهِ؛ حسن بن علی اموالش را دو بار با خدا تقسیم نمود. حتی این که به یک عدد از نعلینش صدقه داد.»

هیچگاه فقیری را نا امید نمی کرد

در واقع آن حضرت پناهگاه دل های نیازمندان بود و تا حد ممکن دیگران را ناامید نمی ساخت و هیچ فقیری از در خانه او دست خالی بازنمی گشت، حتی اگر نزد امام (علیه السلام) چیزی نبود که به نیازمند بپردازد، لیکن آن حضرت با رفتاری کریمانه، خشنودی فرد نیازمند را محقق می ساخت.

روزی مردی فقیر از امام مجتبی (علیه السلام) درخواست کمک کرد. آن حضرت چیزی در دست نداشتند و چون نمی خواستند آن فرد را ناامید برگردانند، او را به سوی بارگاه خلیفه راهنمایی کردند تا خلیفه را در سوگ دخترش تسلیت بدهد و بدین وسیله، صله ای دریافت دارد.

به ایشان گفتند چرا هیچ گاه فقیری را مأیوس برنمی‌گردانید؟ در پاسخ فرمودند: «من خود، دست نیاز بر درگاه خدا دارم و به الطافش امیدوارم. به همین دلیل، شرم دارم از این که خود فقیر باشم و فقیری را مأیوس برگردانم. خدای بزرگ مرا عادت داده است که نعمتهای فراوانش را بر من ارزانی دارد و من نیز او را عادت داده ام که نعمتهایش را به مردم ببخشم.»

حقیقت کمک مومنانه در سیرۀ امام مجتبی(علیه السلام)

تأمل در سیرۀ کریم اهل بیت (علیه السلام) نشان می دهد آن حضرت علاوه بر اصل انفاق و حمایت از فقرا و نیازمندان، حقیقت کمک مومنانه را برای آحاد جامعه روشن ساخته است که همان حفظ عزت، کرامت و شخصیت فرد نیازمند می باشد.

لذا آن حضرت به هیچ وجه راضی نبودند، عزتمندی و آبروی انسان نیازمند تضعیف گردد. به همین دلیل، گاه با دریافت نامه و گاه از پشت در به نیازمندکمک می کردند تا با او مستقیماً روبه رو نشوند.

آری بخشش های امام به گونه ای نبود که نیازمندان از دریافت کمک، احساس حقارت کنند که این مسأله از روح بزرگ و همت والای آن پیشوای عالی مقام حکایت دارد.

در مجموع  این روش مهم تربیتی و اخلاقی در کرامت حسنی، در زمان کنونی که بسیاری از افراد جامعه خود از مشکلات عدیدۀ اقتصادی رنج می برند، می تواند آثار و برکات مختلفی در ابعاد اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در ارتقای همدلی و هم نوایی مادی  و معنوی آحاد مردم با اقشار آسیب پذیر جامعه به همراه داشته باشد.

گفتنی است ابعاد انفاق و کرامت امام مجتبی (علیه السلام) در این نگاشته، اگر چه به قطره ای از دریای کرم و جود آن بزرگوار اشاره کرده است، لیکن پیوند ناگسستنی مردم مسلمان و انقلابی ایران با مکتب اهل بیت(علیه السلام) به ویژه سیرۀ کریمانۀ امام حسن مجتبی (علیه السلام)، تجلی از خودگذشتگی و کمک های مومنانه مردم متدین و روزه دار ایران را در حمایت فراگیر از محرومان و نیازمندان جامعه در شرایط سخت کرونایی را به منصۀ ظهور خواهد رساند.

۱.حیات الامام حسن، ج ١، ص ٣١٦ ؛ انساب الاشراف، ج ١، ص ٣١٩ ؛ طبقات الکبری، ج ١، ص ٢٣.

تبریک ولادت آقا امیر المومنین

مناسبت ها قمری

تبریک ولادت آقا امیر المومنین ۰ نظر

علی جان، پنجره دلم را به روی صحن وجود آسمانی‌ات می‌گشایم و خویش را اسیر کمند شوق آفرین عشقت می‌کنم، ای هم زبانِ بهترین دقایق حیات، با تو سخن آغاز می‌کنم که پیاله حیاتم را، ساقی بزم شورانگیز خیال تو لبریز ساخته، و خاکستر وجودم را آتش عشق تو بر باد داده است. علی جان، درخشش طلیعه با شکوه وجود تو از پشت کوهسار چشمان همیشه مشتاق ما، شکوفایی گل‌های آفرینش را برایمان به ارمغان می‌آورد، آن گاه که نم‌نم باران لطیف مهر تو بر صفحه دلمان جاری می‌شود. نسیم مهرورزی با تو، در آسمان قلبمان وزشی آرام از سر می‌گیرد و عطر دل انگیز کوچه باغ‌های آرام اندیشه مطهّرت را به ما هدیه می‌کند. علی جان، در کلاس مهر تو، گل‌های سرخ باغ دل بستگی شکوفا می‌شود و عطر بنفش سادگی و خلوصت، هم دم نفس‌های زندگی، به روح پرتلاطم انسانی‌ات آرامش می‌بخشد.


به نام خالق علی علیه السلام
میلاد امیر عارفان علی علیه السلام
تجسم عینی ایثار
تبلور حضور عشق
طلوع جوانمردی و صداقت
بر جنابعالی و تمامی عاشقان آن حضرت مبارک باد.



چند مولودی برای ولادت امام علی (علیه السلام):

دریافت
حجم: 10.8 مگابایت


دریافت
حجم: 18.7 مگابایت


دریافت
حجم: 2.37 مگابایت


دریافت
حجم: 5.07 مگابایت


توصیه‌های مهم رهبر انقلاب به مردم در خصوص بیماری شایع‌شده

مناسبت ها

توصیه‌های مهم رهبر انقلاب به مردم در خصوص بیماری شایع‌شده ۰ نظر


به گزارش  گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران جوان، در آستانه هفته منابع طبیعی و روز ملی درختکاری، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای طبق روال هرساله‌ی‌شان در محوطه حیاط دفتر رهبری به کاشت نهال پرداختند.

حضرت آیت الله خامنه‌ای سپس در سخنانی، کاشت درخت را حرکتی با برکت خواندند و در خصوص بیماری شایع شده در کشور، گفتند: همچنان که قبلاً از پزشکان، پرستاران و مجموعه‌های درمانی صمیمانه تشکر کردم، لازم می‌دانم بار دیگر از این عزیزان که با کار بسیار با ارزش خود در حال جهاد در راه خدا هستند، تشکر کنم.


در ادامه مطلب بخوانید...

گفت‌وگو با کارتن خوابی که حافظ کل قرآن است

فرهنگ

در یکی از بوستان‌های جنوبی شهر تهران کارتن خوابی در این شب‌های سرد زیر آسمان شهر می‌خوابد که حافظ کل قرآن است.

کوچک بودم که پدر و مادرم فوت کردن. دو_سه سالی، پیشِ یه خونواده‌ای بودیم. دختر این خونواده تا قبل از این که شوهر کنه و بره تبریز به ما کمک می‌کرد. اون زمانا، دورانی بود که پادشاه خودم بودم. "

این‌ها بخشی از حرف‌های سجاد است. برای دیدنش از شمالی‌ترین به جنوبی‌ترین نقطه تهران یعنی شهر ری رفتم که تا همین روز‌های گذشته صحبت جدا شدنش از پایتخت نُقل محافل سیاسی و اجتماعی بود.

جوانی که زیرِ کارتن خوابی پیر می‌شود/حافظ قرآنی که کارتن خواب است

از مترو پیاده شدم و از یکی از رانندگان اتوبوس‌های خط پایانه مترو شهر ری – حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع) سراغ بوستان زائر را گرفتم و پس از پیاده شدن در آخرین ایستگاه، از دلِ کوچه قدیمی اطراف حرم که دو طرف آن مغازه‌هایی قرار داشت راهی حرم شدم تا سجاد را پیدا کنم. از سه مردی که گرم گفتگو بودند آدرس بوستان زائر را پرسیدم، امّا آن‌ها با نگاهی تعجب آمیز گفتند: " بوستان زائر؟ ... والا نمیدونیم کجاست. " و پس از تشکر به راه خود ادامه دادم و همان کوچه قدیمی که عرض کمی داشت را تا انتها دنبال کردم و به سمت راست که یکی از درب‌های ورودی حرم قرار داشت، پیچیدم.

 آدرس  را از یکی از خادمان حرم که در جلوی درب ورودی نشسته بود پرسیدم:

" شما می‌دونید بوستان زائر کجاست؟ "

من را به سمت درب شرقی یا هفتم حرم مطهر راهنمایی کرد و گفت: " همین مسیر رو برو. از بازار که عبور کردی به اون درِ حرم می‌رسی که سمت چپش بوستان زائره. "

راهی آن جا شدم. از گذری عبور کردم که از میانه آن، نور خورشید بر روی زمین منعکس شده و تیرگی و روشنی زیبایی را به وجود آورده بود.

هنوز اذان ظهر نشده بود، امّا برخی از آقایان در حالی که آستین لباس خود را از روی دستانشان به پایین می‌کِشیدند و یا در حال بستن دگمه لباس خود بودند از آن جا می‌گذشتند.

به درب شرقی حرم که رسیدم با انبوهی از اتومبیل‌های پارک شده و زائرانی روبرو شدم که هریک لهجه و گویش خاصی داشتند و نسیم خنک آن جا حکایت از سوزی زمستانی در دلِ پاییز داشت.

بوستانی که در دل خود قصه های تلخی دارد

چشم هایم به گنبد طلایی شاه عبدالعظیم حسنی (ع) افتاد و در سکوت چند دقیقه‌ای به آن خیره شدم و سپس به رسم ادب، سلام کردم. با سوز سرمای صحن به خودم آمدم و در حالی که صدای جاروی پسر جوانی در همان حوالی را می‌شنیدم راهی بوستان تقریبا کوچکِ سمتِ چپِ درب شرقی حرم شدم. کمی جلوتر با دیدن تابلوی بوستان زائر، سوز سرمای صحن را فراموش کردم و از شوق پیدا کردن سجاد، گرمای خاصی سراسر وجودم را فرا گرفت و به همین خاطر به سرعت قدم برداشتم و راهی آن جا شدم.

مساحت بوستان به اندازه‌ای بود که با ایستادن در نقطه‌ای از آن توانستم تمام محیط و افرادی که در آن جا نشسته و یا در حال راه رفتن بودند را به خوبی مشاهده کنم.

در اطراف آن چند آلاچیق قرار داشت که در یکی از آن‌ها مرد جوانی زیرانداز انداخته و در حال روشن کردن سیگارش بود. به فاصله نه چندان زیاد از او ایستاده بودم و دود سیگار و بخار چای تیره رنگش که در فضا در حال حرکت بود را می‌دیدم که صدای مضطرب دختر نوجوانی مرا متوجه خود کرد.

-ببخشید گوشی دارین؟! میخوام به دوستم زنگ بزنم آخه خیلی وقته منتظرشم، امّا هنوز نیومده.

+شماره شو بدین تا باهاشون تماس بگیرم.

-چرا همش بوق اِشغالی می‌زنه؟!.. چرا جواب نمیده؟!

پس از تماس‌های ناموفق برای دختر نوجوان، از همان نقطه شروع به راه رفتن کردم تا سجاد را پیدا کنم.

جوانی که زیرِ کارتن خوابی پیر می‌شود/حافظ قرآنی که کارتن خواب است

پس از عبور از نیمکت‌هایی که هریک سکانسی از زندگی مردم بود، به خانم تقریبا میانسالی رسیدم که ماسک سفید روی صورت او فقط اجازه دیدن دو چشمانِ ریزِ قهوه‌ای اش را می‌داد.

کلیدی را با یک نخ ساده بر گردن خود آویزان کرده بود و در حالی که دستانش خیس و مواد شوینده‌ای در دست داشت به او سلام کردم و گفتم:
+سلام خانم. خسته نباشید؛ مسئول خدمات و نظافت سرویس آقایون تشریف دارن؟!

-خودم هستم دخترم. من، هم مسئول نظافت سرویس آقایون هستم و هم خانوما.

کاری داری؟!

+میتونم تصویر یه پسر نوجوون رو نشونتون بدم که اگه شناختینش بهم بگین چه زمانایی میاد اینجا؟!

-بله دخترم.

از برق آفتاب به سایه سرد بوستان پناه بردیم بلکه نشانی از سجاد بگیرم.

خانم میانسال با نگاه اول، سجاد را شناخت و گفت:

-می شناسمش. هر روز می‌بینمش. از صبح تا شب اینجاس. حرمم میره و بر می‌گرده.

پسرِ خوبیه و اهلِ چیزی نیس. همیشه یه تسبیحِ سیاه تو دستشه وُ گاهی برا خودش قرآن میخونه.

تو این چند وقت که هوا سرد شده وقتی هوا تاریک میشه میره و فرداش دوباره بر می‌گرده.

کارِش داری؟!

+میخوام کمکش کنم.

زن میانسال با نگاهش مرا دنبال می‌کرد و با همان نگاه مهربانانه به من می‌گفت:

-خدا خیرت بده. به خاطر همین داری اینجا دنبالش می‌گردی؟!

+بله. امّا نمیدونم چه زمانی میاد. شما میدونین؟!

-میخوای یه سر تو پارک سه دخترون، همون پارک روبرویه هم بزن شاید اونجا رفته باشه.

از او تشکر کردم و به سمت بوستان روبروی زائر رفتم.

در امتداد کنار بوستان، اتومبیل‌ها و حتی اتوبوس‌هایی پارک شده قرار داشت. فضای آن از بوستان زائر بسیار بزرگتر و درختان بلند و بوته‌های انبوه سبز رنگی داشت که برخی از افراد در کنار و پشت آن نشسته یا خوابیده و برخی دیگر هم به سیگار کشیدن و حرف زدن مشغول بودند.

خنده‌های چند پسر نوجوان نشسته بر روی نیمکتی در وسط بوستان مرا به سمت صدا راهی و این تصور را در من به وجود آورد که شاید سجاد در کنار آن‌ها نشسته است.

با فاصله‌ای که چندان دور نبود نگاهشان کردم، امّا خبری از سجاد نبود. همه جا را گشتم. چشمم به دکّه‌ای که در گوشه‌ای از بوستان و در نزدیکی‌های اتومبیل‌های پارک شده قرار داشت، افتاد. به طرف دو مرد که یکی پشت دکه ایستاده و دیگری روی نیمکت روبروی آن نشسته بود، رفتم.

آقا، میشه این ویدیو رو ببینین و بگین این پسرِ نوجوون رو می‌شناسین یا نه؟!

-بله خانوم حتما.

مرد میانسال با مو‌های جوگندمی نامرتبی که دلیل آن وزش باد سرد بود، دستان خود را برای سایه انداختن و هرچه بهتر دیدن تصویر، روی گوشی ام گذاشت و گفت: "نه متاسفانه، نمی‌شناسمش... اصن توی این پارک ندیدمش"

در حال برگشتن به طرف بوستان زائر بودم که چشم هایم دوباره به گنبد طلایی حرم عبدالعظیم حسنی (ع) دوخته شد و امید داشتم بتوانم سجاد را پیدا کنم شاید که پناهی برای بی پناهی‌های چندین ساله اش پیدا شود.

تنها روزنه امید، ایستگاه پلیس نزدیک حرم و بوستانی بود که به نام زائران سیدالکریم (ع) است. به طرف آن رفتم و پس از کسب اجازه داخل شدم.

+سلام. شما یه نوجوون گندمگونِ تقریبا تیره با یه عینک طبی رو توی این بوستان ندیدین؟!

-عکسی ازش دارین؟!

+یه ویدیو دارم. میشه ببینید؟!

سرباز جوان در حالی که به دقت به ویدیو نگاه می‌کرد فورا پاسخ داد:

گفت‌وگو با کارتن خوابی که حافظ کل قرآن است

- من میشناسمش. هر روز اینجا می‌بینمشو حتی پیشمم اومده. یه ساعته پیش هم سلام کرد و از اینجا رد شد.
+شما میدونین الان کجا رفته وُ کِی بر می‌گرده؟
-بر می‌گرده. میخواین یه شماره بذارین تا اگه برگشت باهاتون تماس بگیرم.
کمتر از پنج دقیقه پس از خارج شدن از ایستگاه پلیس، یک پسر نوجوان با کت و شلوارطوسی راه راه و کلاه و شال بافت روی سر و گردنش، از کنارم عبور کرد. او را فقط از عینک روی چشمانش که شیشه سمت چپ آن تَرک خورده بود و چهره گندمگون تیره اش شناختم؛ چرا که قسمتی از شال خود را روی صورتش انداخته بود و این کار، شناسایی چهره اش را دشوارتر می‌کرد.
هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود که به او گفتم:
+ آقای سجاد نوروزی؟!
-بله... بفرمایید.
+ من ویدیوی شما رو توی فضای مجازی دیدم. میخوام درمورد چیزایی که تو اون مصاحبه گفتی بیشتر بدونم تا بتونم بهت کمک کنم.
-مثه اون سایته نیستین که فقط می‌خواستن برای معروف شدنشون فیلم ازم بگیرنو بذارن و هیچ کمکی هم نکردن؟!
سجاد که این جمله را گفت شماره تماسی که همان سایت برای کمک به سجاد گذاشته بود را به خاطر آوردم که هرقدر به فاصله صبح تا بعداز ظهر با آن‌ها تماس گرفتم هیچ گونه پاسخی دریافت نکردم.
به او گفتم: " مگه یه سر پناه نمی‌خوای؟!... مگه نمی‌خوای از این جا به بعدِ زندگیت همون طور باشه که دوس داری؟!... به من اعتماد کن حتما کمکت می‌کنم. "
مرا به سمت نیمکت نزدیک آلاچیق همیشگی اش راهنمایی کرد. در حالی که دستانش را در هم حلقه کرده بود و می‌مالید تا قدری گرمش شود گفت:
-اسمم سجاد و فامیلیم نوروزی هست. تازه چند روزه که رفتم تو هجده سالگی. پنج_شیش ماهه که آواره تهران هستم. کوچیک بودم که پدر و مادرم فوت کردنو دو- سه سالی، پیشِ یه خونواده‌ای بودم.
دختر این خونواده تا قبل از این که شوهر کنه و بره تبریز به من و داداشم که از من کوچیک‌تر بود کمک می‌کرد. اون زمانا، دورانی بود که پادشاه خودم بودم.
بیست و پنج روز پیش داداشمو از دست دادم.
با این جمله سجاد، دلیل لباس سیاهی که بر تن داشت را متوجه شدم.
+مدرسه رفتی؟!
-نه، نرفتم آبجی.
+پس چطوری قرآن رو حفظ کردی؟!
-منو از کرمان به سیستان و بلوچستان فرستادنو توی یه مدرسه شبانه روزی بودم که اونجا کل قرآنو حفظ کردم.
+تا حالا کار کردی؟!
-چندسالی بنایی کردم تا خرج خودمو در بیارم.
+چرا اومدی تهران؟!
-اومدم اینجا که شاید برای من یه کاری و یه جایی پیدا بشه، اما از شانس بدِ من پیدا نشد.
+گشتیو نبود؟!
-گشتم... گشتم آبجی... به من کار نمیدن، چون شناسنامم گم شده و کارت ملی هم ندارم.
+پس فامیلات؟!
-فامیلامون سایه منو با تیر می‌زنن. چون میدونن فقیرم.
خب میدونی آبجی؟! اگه کسی پول داشته باشه بیشتر تحویلش می‌گیرن. تو این دوره زمونه پول کاری می‌کنه که هیچی دیگه نمیتونه. فامیلام رهام کردن حتی اگه بهشون زنگم بزنم جوابمو نمیدن.
چون پدر و مادر بالا سرم نبوده و کسی نبوده ازم حمایت کنه. آبجی، اصن تو این دوره زمونه هیشکی به هیشکی نیس؛ که با این صحبت سجاد یاد شعر اخوان ثالث افتادم که می‌گفت:
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سر‌ها در گریبان است
وگر دست محبت سوی کس یازی.
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

قبل از این که از سجاد درمورد قصه کُت و شلوارش بپرسم، خودش ادامه داد:

"این کُت و شلوار تنمم قرضیه. یه بنده خدایی بم داد و گفت بپوش. "

آرزویی به اندازه یک سقف

به عنوان آخرین سوال از او پرسیدم: " چه آرزویی داری؟! "

که در پاسخ گفت" باور می‌کنی؟! هیچ آرزویی ندارم غیر از این که یه جای خواب داشته باشمو راحت زندگیمو بکنم. مگه خودِ خدا نمیگه ان مع العسر یسرا بعدِ هر سختی آسونیه؟! پس آسونی کو؟! کجاس؟!

چرا هرچی میگردم پیداش نمی‌کنم؟! دوس دارم هیچی نداشته باشم، اما یه جایی داشته باشم که فقط سقف داشته باشه و بدونم برای خودمه... خیلی خسته شدم... خیلی.

سر پناه که داشته باشم میتونم مدارکمو بگیرم، درس بخونم، کار کنمو خرج خودمو در بیارم نه این که یکی بهم پنج تومن بده، یکی دیگه ده تومن... "

صدای گلبانگ اذان مغرب و عشا از حرم مطهر شاه عبدالعظیم حسنی (ع) به گوش می‌رسید. برای چند لحظه سکوتی سرشار از حرف، میان من و سجاد جاری شد.

اشک‌های حلقه زده در چشمان او و دستانش که برای گرم کردن سوز ناشی از سرمای سخت، محکم در جیب‌های کُتِ قرضی اش فشار می‌داد و لب‌های کبود و خشکیده‌ای که حسرت یک غذای گرم به دلش مانده بود و در حالی که منتظر رسیدن اورژانس اجتماعی برای بردن سجاد به بهشت رضا (ع) بودیم با لحنی بغض آلود این آیه را می‌خواند:

وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا. إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا"