سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹، ۰۲:۴۹ ب.ظ

درباره سايت

جماز

بر آن شدیم که با اتحاد و همدلی بتوانیم قدمی حتی کوچک برای تعجیل در فرج مولایمان برداریم یا حداقل دل حضرتش را راضی و خوشنود سازیم.
راه ارتباطی با ما:
جیمیل:313jamaz@gmail.com

سامانه پیامکی:500010400000260

پیج اینستاگرام ما: 313jamaz.ir@

ما را دنبال کنید.....

هدف اصلی گروه : ترویج مباحث شیعه کمک به ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مبارزه با سبک زندگی غربی و تشویق به زندگی اسلامی

بایگانی

همسنگران

همراه با شهدا

شبکه های اجتماعی

وقتی "حاج قاسم" در فرودگاه نگهبانی می‌داد

وقتی "حاج قاسم" در فرودگاه نگهبانی می‌داد

دوره آموزشی به مربی گری شهید «محمد ناظری» - حاج قاسم سلیمانی، نفر پنجم ایستاده از چپ- شهید ناظری، ردیف اول نشسته، نفر سوم از چپ

حاج قاسم و شهید «محمد ناظری»، شاگرد و استاد جدانشدنی

*پیروزی انقلاب، شروع همراهی شما با سردار سلیمانی در یک حوزه جدید بود. از این دنیای جدید بگویید.

- بعد از پیروزی انقلاب، وارد بسیج شدیم و شروع به فعالیت کردیم. بعد از آن، در سال ۵۹ به‌عنوان پاسدار به سپاه ملحق شدیم و بعد از گذراندن دوره‌های مختلف، هر دو به‌عنوان مربی شروع به فعالیت کردیم. مدتی بعد، برای شرکت در یک دوره تربیت مربی و فرماندهی به تهران اعزام شدیم. آنجا حاج قاسم به مباحث تاکتیکی و عملیاتی گرایش پیدا کرد و من به مباحث سلاح‌شناسی. سردار از همان ابتدا، به همین حوزه علاقه داشت و در ادامه، عامل موفقیتش هم همین قوت در مباحث تاکتیکی بود. با آن شرایط جسمانی بسیار مناسب هم، آمادگی خوبی برای فعالیت و تحرکات میدانی داشت. طوری که اگر ما یک بار یک حرکت را انجام می‌دادیم تا نیروهای آموزشی یاد بگیرند، ایشان ۵ بار آن حرکت را انجام می‌داد.

جالب است بدانید در آن دوره آموزشی در تهران، یک دوره تخصصی هم گذراندیم که سردار شهید «محمد ناظری»، مربی ما در آن دوره بود. این، شروع آشنایی حاج قاسم با شهید ناظری بود و در ادامه که وارد جنگ شدند و حاج قاسم تیپ ثارالله (ع) را تشکیل داد، رابطه‌شان خیلی صمیمی شد. این رابطه استاد و شاگردی حفظ شد و در بعضی موارد هم سردار سلیمانی، سردار ناظری را به‌عنوان مشاور خود انتخاب می‌کرد.

روز آخر دوره آموزش عمومی پاسداری- سال ۱۳۵۹- سردار سلیمانی،
نفر سمت راست- سرهنگ مهرابی پور، نفر سمت چپ

وقتی حاج قاسم در فرودگاه نگهبانی می‌داد

*شروع جنگ تحمیلی، برای شما هم با غافلگیری همراه بود و آنطور که شنیده‌ایم، برنامه‌های از پیش تعیین‌شده برای گروهتان را تغییر داد. آن موقع، شما و حاج قاسم کجا بودید و چه می‌کردید؟

- روزی که شیپور جنگ به‌صورت رسمی نواخته‌شد، درست مصادف بود با روز پایان دوره آموزش پاسداری ما. آن روزها هنوز کشور با غائله کردستان دست‌به‌گریبان بود و براساس تدبیر فرمانده سپاه کرمان، قرار بود همه ما شرکت‌کنندگان آن دوره هم به کردستان اعزام شویم. اما ساعت ۱۴ روز ۳۱ شهریور با شروع جنگ تحمیلی، همه‌چیز زیر و رو شد. با صلاحدید فرماندهی، ما که زبده‌ترین و بهترین نیروها بودیم –و بعدها بسیاری از اعضای گروهمان هم در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند- برای یک مسئولیت جدید انتخاب شدیم.

در آن مقطع، محافظت از اماکن حساس شهر کرمان ازجمله فرودگاه، هوانیروز و صدا و سیما را به ما سپردند. گروه ما به همراه یک مربی در فرودگاه مستقر شدیم. آن روزها فرودگاه کرمان از این جهت بیشتر موردتوجه بود که بعد از پیروزی انقلاب، هواپیمای شاه و فرح را به آنجا انتقال داده‌بودند و باید از آن مراقبت می‌شد. کار ما از همان روز شروع شد و نیروها ازجمله حاج قاسم، در شیفت‌های مشخص در فرودگاه نگهبانی می‌دادند. این روال ادامه داشت تا اینکه به‌طور رسمی وارد جریان جنگ و عملیات‌ها شدیم.

پادگان آموزشی قدس کرمان- اواخر سال۵۹- دوران مربی‌گری- حاج قاسم، سمت راست- سرهنگ مهرابی پور، نفر وسط

*پس در جنگ هم همچنان در کنار هم ماندید...

- همراهی‌مان در جنگ، کوتاه بود. اولین عملیات گسترده سپاه در دوران دفاع مقدس، عملیات «کرخه کور» بود و ما هم در آن شرکت داشتیم. سردار به‌عنوان جانشین فرمانده گردان نیروهای اعزامی از کرمان و من هم به‌عنوان فرمانده گروهان در آن عملیات حضور داشتیم. حاج قاسم در آن عملیات مجروح و در بیمارستان بستری شد. به لطف خدا عملیات موفقیت‌آمیز بود و نام عملیات هم از «کرخه کور» به «کرخه نور» تغییر کرد. حاج قاسم بعد از ترخیص به اهواز برگشت تا پیگیر امور مجروحان و شهدای گردان باشد، اما من برگشتم کرمان و به ادامه کار مربی‌گری مشغول شدم. آن روزها (حدود آذرماه سال ۶۰) قرار بود عملیات طریق‌القدس، عملیات آزدسازی بستان انجام شود. از طرف فرماندهان به ایشان پیشنهاد شد فرماندهی ۲، ۳ گردانی که از کرمان قرار بود در آن عملیات شرکت کنند را بر عهده بگیرد.

از قضا سردار در آن عملیات هم به‌شدت مجروح و به بیمارستان منتقل شد. این بار، اما غیر از مجروحیت، یک توطئه هم جان ایشان را تهدید می‌کرد. یک پزشک از هواداران گروهک منافقین در بیمارستان بود که می‌خواست با کارشکنی در مراحل درمان، به سردار آسیب برساند. اما به لطف خدا و با هوشیاری ۲ خانم پرستار متعهد، ایشان از آن فضا فراری داده‌شد و خطر رفع شد.

حاج قاسم سلیمانی در جمع بچه‌های لشکر۴۱ ثارالله (ع) کرمان

شما نمی‌آیید، نیایید!

*به‌این‌ترتیب، بعد از عملیات کرخه نور، دیگر شما و حاج قاسم در کنار هم نبودید؟

- با اتفاقاتی که در ادامه جنگ افتاد، راه ما به‌لحاظ موقعیت خدمت از هم جدا شد. بعد از آن مجروحیت سخت، حاج قاسم به قرارگاه گلف اهواز رفت و آنجا شهید حسن باقری به ایشان پیشنهاد کرد بچه‌های کرمان را در قالب یک تیپ سر و سامان بدهد. سردار این مسئولیت را پذیرفت و از آنجا تیپ ۴۱ ثارالله (ع) کرمان متولد شد. وقتی سردار به کرمان آمد برای انتخاب نیروها و کادر فرماندهی موردنیازش برای تشکیل تیپ جدید، در پادگان آموزش با هم دیدار و صحبت کردیم.

آن موقع نمی‌دانم از روی تنگ‌نظری بود یا دلسوزی، گفتم: قاسم! ببین! ما اینجا در این پادگان به‌عنوان فرمانده گردان در هر دوره ۴۰، ۴۵ روزه، ۳۰۰ تا ۴۰۰ نیروی بسیجی را آموزش می‌دهیم و می‌فرستیم جبهه. به نظرم وجودمان اینجا موثرتر است تا اینکه برویم منطقه و یک تیپ تشکیل دهیم. حاج قاسم در جواب گفت: «شما نمی‌آیید، نیایید.» من هم گفتم: می‌مانم. خلاصه ایشان با بچه‌های باتجربه کرمان ازجمله نیروهایی که در خاموش کردن غائله کردستان مشارکت داشتند، به منطقه برگشت و تیپ ۴۱ ثارالله (ع) کرمان را سازماندهی کرد. از این مرحله، ارتباط ما به این شکل ادامه پیدا کرد که ایشان با من و مسئولان پادگان آموزش تماس می‌گرفت برای هماهنگی عملیات‌ها. من در برخی عملیات‌ها مثل فتح‌المبین و رمضان هم شرکت داشتم، اما به‌طور طبیعی و با توجه به مسئولیت‌هایی که در شهرهای مختلف داشتیم، از آن زمان تا پایان دفاع مقدس، ارتباطمان کمتر از سابق شد.

سردار سلیمانی و سرهنگ مهرابی پور در یکی از جلسات دورهمی

حاج قاسم نبود، رزمنده‌ها همدیگر را گم می‌کردند

*البته همانطور که شما هم اشاره کردید، حاج قاسم بعد از پایان جنگ تحمیلی هم مدام در میدان جنگ بود؛ هر مقطع در جبهه‌ای متفاوت. با توجه به مسئولیت‌های سنگین و حساس ایشان، ارتباطتان چطور حفظ شد؟

- درست است. حاج قاسم قریب ۴۰ سال مبارزه کرد و مشتاق این کار هم بود. بعد از پایان جنگ تحمیلی، ایشان خودش به فرمانده وقت سپاه پیشنهاد کرد مأموریت مقابله با اشرار شرق کشور و خلع سلاح آن‌ها را به لشکر ۴۱ ثارالله (ع) کرمان واگذار کنند. با پیشنهاد فرمانده سپاه و موافقت مقام معظم رهبری، این درخواست پذیرفته شد و حاج قاسم تا حدود سال ۷۶ در این مسئولیت خدمت کرد. بعد از آن هم توسط آقا به فرماندهی نیروی سپاه قدس انتخاب شد و تا زمان شهادت، یک لحظه آرام‌وقرار نداشت و در فرماندهی جبهه مقاومت افتخارات فراوانی کسب کرد.

با این حال و با تمام مسئولیت‌ها و مشغله‌هایی که داشت، اگر نگویم تنها فرمانده، یکی از معدود فرماندهانی بود که ارتباطش را با تمام نیروهای تحت امرش در ۸ سال دفاع مقدس حفظ کرد. حاج قاسم هر سال حداقل ۲ جلسه دورهمی برای این نیروها برگزار می‌کرد؛ یکی در ماه مبارک رمضان و دیگری در ایام فاطمیه. بچه‌ها را دعوت و در بیت‌الزهرا (س) –حسینیه‌ای که در خانه‌اش برپا کرده‌بود- دور هم جمع می‌کرد. برنامه ماه رمضان، هم افطاری بود، هم خوش‌وبش و تجدید دیدار و هم توجیه سیاسی اوضاع منطقه. اگر این جلسات به همت سردار نبود، بچه‌های لشکر ۴۱ ثارالله (ع) بعد از پایان جنگ همدیگر را گم می‌کردند و هرکدام در گوشه‌ای فراموش می‌شدند.

حتی یک‌بار در سال ۹۲ به پیشنهاد حاج قاسم، با ۱۰۰ و خرده‌ای از بچه‌های لشکر ازجمله فرمانده گردان‌ها، فرمانده گروهان‌ها و مسئولان معاونت‌ها، دسته‌جمعی رفتیم منطقه و از مناطق عملیاتی که لشکر ۴۱ ثارالله (ع) کرمان در آن شرکت داشت، بازدید کردیم. آن برنامه، هم تجدید خاطره بود هم توجیه عملیات‌ها از زاویه دیده‌نشده. یعنی عملیات‌ها توسط حاج قاسم از زاویه دید فرمانده لشکر برای ما توجیه شد. آن برنامه، برای همه ما جالب بود و سردار از این قبیل ابتکارات، کم نداشت.

*با توصیفی که از دیدارهای خاطره‌انگیز و مستمر هر ساله با حاج قاسم کردید، می‌شود حدس زد امسال ایام فاطمیه و ماه مبارک رمضان چقدر برای شما و همرزمان سردار در لشکر ۴۱ ثارالله (ع) سخت گذشته...

- راحت بخواهم بگویم، دیوانه‌کننده بود. در تمام سال‌های بعد از دفاع مقدس، اولین بار بود که در ایام فاطمیه و ماه مبارک رمضان دور هم جمع نشدیم و همین اتفاق باعث شد جای خالی حاج قاسم و نقشی که در انسجام بچه‌های لشکر در این سال‌ها داشت را با تمام وجود حس کنیم.

سرهنگ مهرابی پور در یادمان شهدای آموزش استان کرمان

حاج قاسم، شهید هفتاد و پنجم شد!

*آخرین بار چه زمانی با سردار ملاقات داشتید؟

- حاج قاسم حدود یکی دو ماه قبل از شهادتش، سفری به کرمان داشت که در جریان آن سفر و در گلزار شهدا همدیگر را دیدیم و صحبت کردیم. من چند سالی است به همراه گروهی از پیشکسوتان حوزه آموزش، حرکتی را برای زنده نگه‌داشتن یاد و خاطره شهدای آموزش کرمان شروع کرده‌ام و تشکلی به نام «مجمع یاران آموزش استان کرمان» را هم تشکیل داده‌ام و به‌عنوان دبیر این مجمع خدمت می‌کنم. ما در استان کرمان ۷۴ مربی شهید در حوزه آموزش نیروها داشتیم و فکر کردیم خوب است خاطرات این شهدای عزیز را جمع‌آوری و در قالب کتاب، منتشر و ماندگار کنیم. علاوه‌براین، با دوستان پیشکسوت در حوزه آموزش دور هم جمع می‌شویم، به دیدار خانواده شهدا می‌رویم و...

سال ۸۷ که خاطرات ۴۰ مربی شهید مرکز آموزش شهید بهشتی کرمان را در قالب کتاب «چلچله‌ها» تدوین کرده‌بودیم، خدمت سردار رسیدیم. ایشان متنی برای ادای احترام به شهدای آموزش نوشتند که در ابتدای کتاب هم آن را آوردیم. در آن دیدار بود که حاج قاسم ضمن استقبال از فعالیت ما، توصیه کرد کار را گسترش دهیم و خاطرات تمام مربی‌های شهید بسیج استان حتی در سال‌های قبل از جنگ را هم جمع‌آوری کنیم. با تذکر و توصیه ایشان بود که تعداد شهدای آموزش استان به ۷۴ شهید رسید. سردار قرار بود به دفتر مجمع هم بیاید و هم بازدیدی داشته‌باشد و هم از راهنمایی‌هایش بهره ببریم، اما ناباورانه از بین ما رفت و نامش به‌عنوان هفتاد و پنجمین شهید آموزش استان کرمان ثبت شد. از نگاه ما، حاج قاسم، «شهید شاخص آموزش» است.

*شهادت حاج قاسم حتی برای شما هم که عمری از نزدیک شاهد مجاهدت‌های ایشان در جبهه‌های مختلف بودید، باورنکردنی بود؟

- بله. هنوز هم شهادتش را باور ندارم. با اینکه می‌دانستم حاج قاسم اصلاً زمینی نیست و حتماً بالاخره شهید می‌شود، با اینکه می‌دانستم شهید زنده است، با اینکه می‌دانستم همیشه در میان آتش و خون است، اما باز هم خبر شهادتش برایم باورکردنی نبود. تا روزها، اصلاً نمی‌توانستم عنوان «شهید» را برای حاج قاسم به کار ببرم. هنوز هم بعد از ۵ ماه از شهادتش، گهگاه که سحرها و نیمه‌شب‌ها سر مزارش می‌روم، از خود بیخود می‌شوم. اصلاً نمی‌توانم سر مزارش بنشینم و مثلاً فاتحه بخوانم. باید چند متری از مزارش فاصله بگیرم تا بر خودم مسلط شوم. باور اینکه حاج قاسم از میان ما رفته، خیلی سخت است، خیلی...

سر مزار حاج قاسم، یادتان می‌کنم

*پایان این گفتگو شاید فرصت مغتنمی باشد برای بیان یک درد دل. ما و خیلی‌ها بعد از شهادت سردار، با این وعده دلمان را آرام کردیم که عید نوروز می‌رویم کرمان پیش حاج قاسم و دلی سبک می‌کنیم. اما کرونا آمد و تمام نقشه‌هایمان را نقش بر آب کرد...

- حالا که اینطور است، من ان‌شاءالله یک سحر به نیابت از شما و همه دوستداران حاج قاسم، سر مزار ایشان می‌روم و نایب‌الزیاره‌تان خواهم بود.

منبع: فارس


نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی