يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۱:۱۷ ب.ظ

درباره سايت

جماز

بر آن شدیم که با اتحاد و همدلی بتوانیم قدمی حتی کوچک برای تعجیل در فرج مولایمان برداریم یا حداقل دل حضرتش را راضی و خوشنود سازیم.
راه ارتباطی با ما:
جیمیل:313jamaz@gmail.com

سامانه پیامکی:500010400000260

پیج اینستاگرام ما: jamaz.ir@

ما را دنبال کنید.....

هدف اصلی گروه : ترویج مباحث شیعه کمک به ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مبارزه با سبک زندگی غربی و تشویق به زندگی اسلامی

بایگانی

همسنگران

همراه با شهدا

شبکه های اجتماعی

۱۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جماز» ثبت شده است

گفت‌وگو با کارتن خوابی که حافظ کل قرآن است

فرهنگ

در یکی از بوستان‌های جنوبی شهر تهران کارتن خوابی در این شب‌های سرد زیر آسمان شهر می‌خوابد که حافظ کل قرآن است.

کوچک بودم که پدر و مادرم فوت کردن. دو_سه سالی، پیشِ یه خونواده‌ای بودیم. دختر این خونواده تا قبل از این که شوهر کنه و بره تبریز به ما کمک می‌کرد. اون زمانا، دورانی بود که پادشاه خودم بودم. "

این‌ها بخشی از حرف‌های سجاد است. برای دیدنش از شمالی‌ترین به جنوبی‌ترین نقطه تهران یعنی شهر ری رفتم که تا همین روز‌های گذشته صحبت جدا شدنش از پایتخت نُقل محافل سیاسی و اجتماعی بود.

جوانی که زیرِ کارتن خوابی پیر می‌شود/حافظ قرآنی که کارتن خواب است

از مترو پیاده شدم و از یکی از رانندگان اتوبوس‌های خط پایانه مترو شهر ری – حرم شاه عبدالعظیم حسنی (ع) سراغ بوستان زائر را گرفتم و پس از پیاده شدن در آخرین ایستگاه، از دلِ کوچه قدیمی اطراف حرم که دو طرف آن مغازه‌هایی قرار داشت راهی حرم شدم تا سجاد را پیدا کنم. از سه مردی که گرم گفتگو بودند آدرس بوستان زائر را پرسیدم، امّا آن‌ها با نگاهی تعجب آمیز گفتند: " بوستان زائر؟ ... والا نمیدونیم کجاست. " و پس از تشکر به راه خود ادامه دادم و همان کوچه قدیمی که عرض کمی داشت را تا انتها دنبال کردم و به سمت راست که یکی از درب‌های ورودی حرم قرار داشت، پیچیدم.

 آدرس  را از یکی از خادمان حرم که در جلوی درب ورودی نشسته بود پرسیدم:

" شما می‌دونید بوستان زائر کجاست؟ "

من را به سمت درب شرقی یا هفتم حرم مطهر راهنمایی کرد و گفت: " همین مسیر رو برو. از بازار که عبور کردی به اون درِ حرم می‌رسی که سمت چپش بوستان زائره. "

راهی آن جا شدم. از گذری عبور کردم که از میانه آن، نور خورشید بر روی زمین منعکس شده و تیرگی و روشنی زیبایی را به وجود آورده بود.

هنوز اذان ظهر نشده بود، امّا برخی از آقایان در حالی که آستین لباس خود را از روی دستانشان به پایین می‌کِشیدند و یا در حال بستن دگمه لباس خود بودند از آن جا می‌گذشتند.

به درب شرقی حرم که رسیدم با انبوهی از اتومبیل‌های پارک شده و زائرانی روبرو شدم که هریک لهجه و گویش خاصی داشتند و نسیم خنک آن جا حکایت از سوزی زمستانی در دلِ پاییز داشت.

بوستانی که در دل خود قصه های تلخی دارد

چشم هایم به گنبد طلایی شاه عبدالعظیم حسنی (ع) افتاد و در سکوت چند دقیقه‌ای به آن خیره شدم و سپس به رسم ادب، سلام کردم. با سوز سرمای صحن به خودم آمدم و در حالی که صدای جاروی پسر جوانی در همان حوالی را می‌شنیدم راهی بوستان تقریبا کوچکِ سمتِ چپِ درب شرقی حرم شدم. کمی جلوتر با دیدن تابلوی بوستان زائر، سوز سرمای صحن را فراموش کردم و از شوق پیدا کردن سجاد، گرمای خاصی سراسر وجودم را فرا گرفت و به همین خاطر به سرعت قدم برداشتم و راهی آن جا شدم.

مساحت بوستان به اندازه‌ای بود که با ایستادن در نقطه‌ای از آن توانستم تمام محیط و افرادی که در آن جا نشسته و یا در حال راه رفتن بودند را به خوبی مشاهده کنم.

در اطراف آن چند آلاچیق قرار داشت که در یکی از آن‌ها مرد جوانی زیرانداز انداخته و در حال روشن کردن سیگارش بود. به فاصله نه چندان زیاد از او ایستاده بودم و دود سیگار و بخار چای تیره رنگش که در فضا در حال حرکت بود را می‌دیدم که صدای مضطرب دختر نوجوانی مرا متوجه خود کرد.

-ببخشید گوشی دارین؟! میخوام به دوستم زنگ بزنم آخه خیلی وقته منتظرشم، امّا هنوز نیومده.

+شماره شو بدین تا باهاشون تماس بگیرم.

-چرا همش بوق اِشغالی می‌زنه؟!.. چرا جواب نمیده؟!

پس از تماس‌های ناموفق برای دختر نوجوان، از همان نقطه شروع به راه رفتن کردم تا سجاد را پیدا کنم.

جوانی که زیرِ کارتن خوابی پیر می‌شود/حافظ قرآنی که کارتن خواب است

پس از عبور از نیمکت‌هایی که هریک سکانسی از زندگی مردم بود، به خانم تقریبا میانسالی رسیدم که ماسک سفید روی صورت او فقط اجازه دیدن دو چشمانِ ریزِ قهوه‌ای اش را می‌داد.

کلیدی را با یک نخ ساده بر گردن خود آویزان کرده بود و در حالی که دستانش خیس و مواد شوینده‌ای در دست داشت به او سلام کردم و گفتم:
+سلام خانم. خسته نباشید؛ مسئول خدمات و نظافت سرویس آقایون تشریف دارن؟!

-خودم هستم دخترم. من، هم مسئول نظافت سرویس آقایون هستم و هم خانوما.

کاری داری؟!

+میتونم تصویر یه پسر نوجوون رو نشونتون بدم که اگه شناختینش بهم بگین چه زمانایی میاد اینجا؟!

-بله دخترم.

از برق آفتاب به سایه سرد بوستان پناه بردیم بلکه نشانی از سجاد بگیرم.

خانم میانسال با نگاه اول، سجاد را شناخت و گفت:

-می شناسمش. هر روز می‌بینمش. از صبح تا شب اینجاس. حرمم میره و بر می‌گرده.

پسرِ خوبیه و اهلِ چیزی نیس. همیشه یه تسبیحِ سیاه تو دستشه وُ گاهی برا خودش قرآن میخونه.

تو این چند وقت که هوا سرد شده وقتی هوا تاریک میشه میره و فرداش دوباره بر می‌گرده.

کارِش داری؟!

+میخوام کمکش کنم.

زن میانسال با نگاهش مرا دنبال می‌کرد و با همان نگاه مهربانانه به من می‌گفت:

-خدا خیرت بده. به خاطر همین داری اینجا دنبالش می‌گردی؟!

+بله. امّا نمیدونم چه زمانی میاد. شما میدونین؟!

-میخوای یه سر تو پارک سه دخترون، همون پارک روبرویه هم بزن شاید اونجا رفته باشه.

از او تشکر کردم و به سمت بوستان روبروی زائر رفتم.

در امتداد کنار بوستان، اتومبیل‌ها و حتی اتوبوس‌هایی پارک شده قرار داشت. فضای آن از بوستان زائر بسیار بزرگتر و درختان بلند و بوته‌های انبوه سبز رنگی داشت که برخی از افراد در کنار و پشت آن نشسته یا خوابیده و برخی دیگر هم به سیگار کشیدن و حرف زدن مشغول بودند.

خنده‌های چند پسر نوجوان نشسته بر روی نیمکتی در وسط بوستان مرا به سمت صدا راهی و این تصور را در من به وجود آورد که شاید سجاد در کنار آن‌ها نشسته است.

با فاصله‌ای که چندان دور نبود نگاهشان کردم، امّا خبری از سجاد نبود. همه جا را گشتم. چشمم به دکّه‌ای که در گوشه‌ای از بوستان و در نزدیکی‌های اتومبیل‌های پارک شده قرار داشت، افتاد. به طرف دو مرد که یکی پشت دکه ایستاده و دیگری روی نیمکت روبروی آن نشسته بود، رفتم.

آقا، میشه این ویدیو رو ببینین و بگین این پسرِ نوجوون رو می‌شناسین یا نه؟!

-بله خانوم حتما.

مرد میانسال با مو‌های جوگندمی نامرتبی که دلیل آن وزش باد سرد بود، دستان خود را برای سایه انداختن و هرچه بهتر دیدن تصویر، روی گوشی ام گذاشت و گفت: "نه متاسفانه، نمی‌شناسمش... اصن توی این پارک ندیدمش"

در حال برگشتن به طرف بوستان زائر بودم که چشم هایم دوباره به گنبد طلایی حرم عبدالعظیم حسنی (ع) دوخته شد و امید داشتم بتوانم سجاد را پیدا کنم شاید که پناهی برای بی پناهی‌های چندین ساله اش پیدا شود.

تنها روزنه امید، ایستگاه پلیس نزدیک حرم و بوستانی بود که به نام زائران سیدالکریم (ع) است. به طرف آن رفتم و پس از کسب اجازه داخل شدم.

+سلام. شما یه نوجوون گندمگونِ تقریبا تیره با یه عینک طبی رو توی این بوستان ندیدین؟!

-عکسی ازش دارین؟!

+یه ویدیو دارم. میشه ببینید؟!

سرباز جوان در حالی که به دقت به ویدیو نگاه می‌کرد فورا پاسخ داد:

گفت‌وگو با کارتن خوابی که حافظ کل قرآن است

- من میشناسمش. هر روز اینجا می‌بینمشو حتی پیشمم اومده. یه ساعته پیش هم سلام کرد و از اینجا رد شد.
+شما میدونین الان کجا رفته وُ کِی بر می‌گرده؟
-بر می‌گرده. میخواین یه شماره بذارین تا اگه برگشت باهاتون تماس بگیرم.
کمتر از پنج دقیقه پس از خارج شدن از ایستگاه پلیس، یک پسر نوجوان با کت و شلوارطوسی راه راه و کلاه و شال بافت روی سر و گردنش، از کنارم عبور کرد. او را فقط از عینک روی چشمانش که شیشه سمت چپ آن تَرک خورده بود و چهره گندمگون تیره اش شناختم؛ چرا که قسمتی از شال خود را روی صورتش انداخته بود و این کار، شناسایی چهره اش را دشوارتر می‌کرد.
هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود که به او گفتم:
+ آقای سجاد نوروزی؟!
-بله... بفرمایید.
+ من ویدیوی شما رو توی فضای مجازی دیدم. میخوام درمورد چیزایی که تو اون مصاحبه گفتی بیشتر بدونم تا بتونم بهت کمک کنم.
-مثه اون سایته نیستین که فقط می‌خواستن برای معروف شدنشون فیلم ازم بگیرنو بذارن و هیچ کمکی هم نکردن؟!
سجاد که این جمله را گفت شماره تماسی که همان سایت برای کمک به سجاد گذاشته بود را به خاطر آوردم که هرقدر به فاصله صبح تا بعداز ظهر با آن‌ها تماس گرفتم هیچ گونه پاسخی دریافت نکردم.
به او گفتم: " مگه یه سر پناه نمی‌خوای؟!... مگه نمی‌خوای از این جا به بعدِ زندگیت همون طور باشه که دوس داری؟!... به من اعتماد کن حتما کمکت می‌کنم. "
مرا به سمت نیمکت نزدیک آلاچیق همیشگی اش راهنمایی کرد. در حالی که دستانش را در هم حلقه کرده بود و می‌مالید تا قدری گرمش شود گفت:
-اسمم سجاد و فامیلیم نوروزی هست. تازه چند روزه که رفتم تو هجده سالگی. پنج_شیش ماهه که آواره تهران هستم. کوچیک بودم که پدر و مادرم فوت کردنو دو- سه سالی، پیشِ یه خونواده‌ای بودم.
دختر این خونواده تا قبل از این که شوهر کنه و بره تبریز به من و داداشم که از من کوچیک‌تر بود کمک می‌کرد. اون زمانا، دورانی بود که پادشاه خودم بودم.
بیست و پنج روز پیش داداشمو از دست دادم.
با این جمله سجاد، دلیل لباس سیاهی که بر تن داشت را متوجه شدم.
+مدرسه رفتی؟!
-نه، نرفتم آبجی.
+پس چطوری قرآن رو حفظ کردی؟!
-منو از کرمان به سیستان و بلوچستان فرستادنو توی یه مدرسه شبانه روزی بودم که اونجا کل قرآنو حفظ کردم.
+تا حالا کار کردی؟!
-چندسالی بنایی کردم تا خرج خودمو در بیارم.
+چرا اومدی تهران؟!
-اومدم اینجا که شاید برای من یه کاری و یه جایی پیدا بشه، اما از شانس بدِ من پیدا نشد.
+گشتیو نبود؟!
-گشتم... گشتم آبجی... به من کار نمیدن، چون شناسنامم گم شده و کارت ملی هم ندارم.
+پس فامیلات؟!
-فامیلامون سایه منو با تیر می‌زنن. چون میدونن فقیرم.
خب میدونی آبجی؟! اگه کسی پول داشته باشه بیشتر تحویلش می‌گیرن. تو این دوره زمونه پول کاری می‌کنه که هیچی دیگه نمیتونه. فامیلام رهام کردن حتی اگه بهشون زنگم بزنم جوابمو نمیدن.
چون پدر و مادر بالا سرم نبوده و کسی نبوده ازم حمایت کنه. آبجی، اصن تو این دوره زمونه هیشکی به هیشکی نیس؛ که با این صحبت سجاد یاد شعر اخوان ثالث افتادم که می‌گفت:
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سر‌ها در گریبان است
وگر دست محبت سوی کس یازی.
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

قبل از این که از سجاد درمورد قصه کُت و شلوارش بپرسم، خودش ادامه داد:

"این کُت و شلوار تنمم قرضیه. یه بنده خدایی بم داد و گفت بپوش. "

آرزویی به اندازه یک سقف

به عنوان آخرین سوال از او پرسیدم: " چه آرزویی داری؟! "

که در پاسخ گفت" باور می‌کنی؟! هیچ آرزویی ندارم غیر از این که یه جای خواب داشته باشمو راحت زندگیمو بکنم. مگه خودِ خدا نمیگه ان مع العسر یسرا بعدِ هر سختی آسونیه؟! پس آسونی کو؟! کجاس؟!

چرا هرچی میگردم پیداش نمی‌کنم؟! دوس دارم هیچی نداشته باشم، اما یه جایی داشته باشم که فقط سقف داشته باشه و بدونم برای خودمه... خیلی خسته شدم... خیلی.

سر پناه که داشته باشم میتونم مدارکمو بگیرم، درس بخونم، کار کنمو خرج خودمو در بیارم نه این که یکی بهم پنج تومن بده، یکی دیگه ده تومن... "

صدای گلبانگ اذان مغرب و عشا از حرم مطهر شاه عبدالعظیم حسنی (ع) به گوش می‌رسید. برای چند لحظه سکوتی سرشار از حرف، میان من و سجاد جاری شد.

اشک‌های حلقه زده در چشمان او و دستانش که برای گرم کردن سوز ناشی از سرمای سخت، محکم در جیب‌های کُتِ قرضی اش فشار می‌داد و لب‌های کبود و خشکیده‌ای که حسرت یک غذای گرم به دلش مانده بود و در حالی که منتظر رسیدن اورژانس اجتماعی برای بردن سجاد به بهشت رضا (ع) بودیم با لحنی بغض آلود این آیه را می‌خواند:

وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا. إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُورًا"


تسلیت رهبر معظم انقلاب در پی درگذشت استاد موسوی‌قهار

سیدعلی مقدم معاون ارتباطات مردمی دفتر مقام معظم رهبری و رئیس شورای عالی قرآن در حاشیه مراسم تشییع پیکر مرحوم سیدقاسم موسوی قهار اظهار داشت: استاد موسوی‌قهار در بین دعاخوانان، شخصیت برجسته و سرآمدی بود و رهبر معظم انقلاب هم عنایت ویژه‌ای به ایشان داشتند. پس از دریافت خبر درگذشت ایشان که خدمت حضرت آقا رسیدم و این خبر را به ایشان دادم، مقام معظم رهبری متأثر شدند و برای مرحوم موسوی دعا کردند و فرمودند: از طرف من به خانواده ایشان تسلیت بگویید.

رئیس شورای عالی قرآن در ادامه افزود: بنده هم پیام تسلیت حضرت آقا را به همسر مرحوم موسوی‌قهار رساندم و حسب وظیفه، در مراسم تشییع پیکر ایشان شرکت کردم. از خداوند متعال برای آن مرحوم، غفران الهی را مسألت می‌کنم. ان‌شاءالله که جامعه ما قدرشناس چنین شخصیت‌هایی باشند.

امـام حسـین علیه السلام و سـکوت

حدیث

موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام 285، ح252
امام حسین علیه السلام(در پاسخ به پیشنهاد مروان بن حکم که با یزید بیعت کن) فرمود: در این صـورت باید گفت: انا للّه و انا الیه راجعون و فاتحه اسلام را خواند زیرا امّت اسلام گرفتار چوپانى همانند یزید شده است و من خودم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود: خـلافت بر آل ابوسـفیان حـرام است.

لبیک یا حسین فقط راهپیمایی کردن نیست

مناسبت ها فرهنگ قمری

لبیک یا حسین فقط راهپیمایی کردن نیست ۰ نظر

لبیک یا حسین فقط راهپیمایی کردن نیست، پیمودن راه سیدالشهدا (علیه السلام) هم هست. 

در راهپیمایی شکوهمند و حماسی اربعین راه سیدالشهدا(علیه السلام) را با انجام این امور بپیماییم: 
- امر به معروف و نهی از منکر 
- حفظ وحدت و تقریب مذاهب 
- اهتمام به نماز اول وقت و جماعت 
- مکارم اخلاق (صبر، گذشت، تواضع، نظم) 
- ترویج فرهنگ صرفه جویی 
- حفظ محیط زیست و جمع آوری زباله 

و از این امور بپرهیزیم: 
- بی تفاوتی نسبت به انجام گناه 
- دامن زدن به اختلافات مذاهب و قومیت ها 
- بی توجهی به نماز اول وقت و جماعت 
- رذائل اخلاقی (عجله، کینه توزی، تکبر، بی نظمی) 
- ترویج تجمل و اسراف 
- ریختن زباله و آلودگی و تخریب محیط زیست 

این گونه می توانیم رضایت خداوند و حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) و حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) را کسب نماییم. 

در فضای مجازی نشان دهیم حسینی هستیم و می مانیم و وظیفه امروز ما زینبی عمل کردن است

فرهنگ

اربعین شهادت امام حسین (ع) نزدیک است. طبق یک سنت دینی ریشه دار در قرون ' میلیونها زائر فقط ! به شوق زیارت ' فاصله بخصوص نجف تا کربلا را پیاده طی می کنند.
اینکه عراقی ها از همین بیرون مرز ما ! چگونه از زائران استقبال می کنند و خدمت به زائران اباعبدالله را چگونه و به چه اشکالی برای خود ' خانواده و حتی عشیره و دین ! نه فقط یک مذهب شیعه !افتخار می دانند گفته شده است ! و اینکه حتی اهل سنت و مسیحیان عراق این سعادت را به صورت تاریخی برای خود دارند و به هیچ قیمتی آنرا معامله نمی کنند.
من در کتابم " کربلا قطعه ای از بهشت - در اینترنت در دسترس است " به برخی از آنها ' فقط برخی ! به صورت مصداقی اشاره کرده ام. که بیشتر از آن در بضاعت من نبود.
اما :
از نگاه علم ارتباطات جهان امروز به شکلی در آمده است که در آن هر فردی رسانه است . دوره های سنتی پایان یافته ' و در عصری بسر می بریم که یک ویژگی آن گستره وسیع و بی اندازه و متنوع تعاملات انسانها از طریق ابزارهای ارتباطی بخصوص فناوریهای مبتنی بر وب از جمله شبکه های اجتماعی است.
راهپیمایی اربعین در همه ی ابعاد آن پیام های ویژه ای برای جهانیان دارد . این راهپیمایی از حیث جمعیت شرکت کننده در آن' بزرگترین همایش کاملا مردم محور جهانی است. پیام های آن آنقدر ابعاد دارد که قدرت های بزرگ را با بسیج همه ی امکانات دانشگاهی و علمی و تحقیقی به عراق فرستاد و می فرستد تا راهپیمایی را مطالعه کنند. داده های آن مطالعات بود که به بازخوانی استراتژی و تاکتیک قدرت های فرامنطقه ای و طراحی های جدید برای همچنان ماندن در منطقه انجامید.

در عراق ' عراقی ها و ایستگاههای پذیرایی متعدد هیچ چیز در استقبال و بدرقه زائران امام کم نمی گذارند. مرد و زن همه با افتخار و دست به سینه به خدمت زائران امام ایستاده اند. آنچه خود دیده ام ' توصیف ناپذیر است. اینها همه در عصر " هر انسان یک رسانه " ' " سوژه " است . باید و می بایستی مورد توجه از نگاه دوربین های دستی و موبایل ها و قلم هایمان قرار گیرد. در عین حال این سوژه ها را هم ببینم که چگونه در آن سوی مرز ' منت ! توی ژانر را می کشند تا حتی خاک پایت را بزدایند ' اما ! این ور قیمت بلیط هواپیما و اتوبوس دو برابر می شود! و دولتی ها و شبه دولتی ها اصرار دارند محور قرار گیرند . نهایت محبت آنها می تواند انجام درست وظیفه اداری باشد. فقط!
بگذریم! رسانه های سنتی ما به دلایل عدیده بخصوص دولتی و یا شبه دولتی بودن و نداشتن دغدغه مخاطب ! نمی توانند خود را به روز کنند ' حداکثر انتظار ما از آنها همانی است که سالهاست تکرار و تکرار می شود و کلیشه شده است. همان برنامه های تکراری ' بی و یا کم محتوا ' آدم های با حرفهای تکراری و سطحی ! در جهان امروز دیگر شکاف اطلاعاتی وجود ندارد ! رسانه های اجتماعی همه ی این فضاها را پر کرده اند و ما هم در این جهان که " همه با هم هستند و من با همه " یک عضو جامعه جهانی شده رسانه ای هستیم !
دوربین هایمان را دست می گیریم و ضبط هایمان را روشن ! آنچه هست را به تصویر می کشیم' گزارش می کنیم ' مصاحبه می کنیم ' موسیقی یا شعر خوبی بود ' ضبط می کنیم. و روی اینترنت انتشار می دهیم . می کوشیم تا حداقل هم قد خودمان در اقیانوس حسین (ع) وارد شویم ! بجوییم که چگونه است بعد از صدها سال 'عشق حسین و عباس که سلام خدا بر آنها باد' این گونه میلیونها دلداده عاشق را به سوی. خود می خواند !
با تدارکات صورت گفته و موجود فنی و تجهیزات فراوان و ارزان موجود در بازار ' برای تولید محتوا از همایش بزرگ اربعین محدودیتی انشاءالله وجود ندارد ! در عراق محدودیت های کمتری در دسترسی به شبکه اینترنت و فضاهای آن وجود دارد! لذا هر کدام از ما می توانیم یک خبرنگار باشیم. "سواد رسانه ای" را در خودمان تقویت کنیم و به تولید محتوا و عرضه آن روی شبکه اینترنت بپردازیم.
آمار سالهای قبل می گوید که در اربعین تا 30 میلیون نفر از گوشه و کنار دنیا به کربلا می آیند . اگر هر کدام فقط یک دقیقه ! محتوای مناسب برای شبکه های اجتماعی تولید کنند ' اگر هر کدام یک قطعه عکس تاثیر گذار بگیرند و اگر آنهایی که می توانند تولیداتی مانند اینفوگرافیک' موشن گرافیک و خلاصه چند رسانه ای تولید کنند. ' یک یا حسین (ع) بگویند ' فضای اینترنت را خیلی راحت می توانیم با عطر حسین و عباس که سلام خدا بر آنها باد ' پر کنیم .
اینطور نشان دهیم حسینی هستیم و می مانیم و وظیفه امروز ما زینبی عمل کردن است.

توصیف کربلای امروز

مناسبت ها

کربلا؛ 1378 سال بعد
در برخی منابع گویند کربلا از «کربله» گرفته شده است به معنی رخوت، نرمی و سستی در گام‌ها به سبب نرمی خاک آنجا. پیش از آنکه وارد این شهر شوی، همین خاک، در حال پرواز روی دوش جریان های هوا، به استقبالت می آیند؛ گویی می خواهند با سر و روی خاک گرفته به حضور حسین و یارانش بشتابی و مفهوم «کرب و آل» یعنی حرم خدا و جایگاه مقدس خدایی را با همه وجود درک کنی.
اندکی که دقیق شوی، یاد زمین های گسترده اطراف شهر می افتی که با اندک درختانی پوشیده شده است و حتی نخلستان هایی که در گوشه و کنار این شهر سر برآورده اند نمی توانند مانع فرسایش بادی و جریان های گرد و خاک شوند.
بجز خودروهای ساخت ایران مانند پراید، ال90، سمند و...، خودروهای مدل بالای آمریکایی، آلمانی، کره ای و... در خیابان ها و کوچه های کربلا با سرعت بسیار حرکت می کنند و گرد و خاک چرخ های خود را به سر و روی شهروندان ارزانی می کنند؛ به گونه ای که فروشندگان هر روز باید چند بار روی بساط خود را غبارروبی کنند و بسیاری از زایران غیرعراقی دچار سرفه های خلطی و آبریزش بینی شده اند.
غبار آنچنان با آسمان کربلا عجین شده است که کلاه های ماسک دار با زندگی روز و شب دستفروشان جاده های منتهی به این شهر!
هرچه هست باید علاج را درسرزمین هایی جست که دورتر از کربلا درمسیر بادهای غربی و شمالی قرار دارند... جایی که اکنون درگیر جنگ است با گروه تروریستی و داعشی.
ایستگاه های پی در پی بازرسی یا «تفتیش» نیز درهمین مساله ریشه دارند؛ از یک سو کلافه کننده اند و از سوی دیگر، ضروری و تامین کننده امنیت و همچنین پاتوق بسیاری از فروشندگان چای، آب و بیسکویت.
عبور خودروها از موانع سیمانی پیش از این ایستگاه ها ترافیک سنگینی در ورودی شهرها و مکان های اصلی ایجاد می کند. نیروهای امنیتی نیز با ردیاب های سیاه رنگ چهارگوش مواد منفجره که به آنتن فلزی مجهز است، خودروها را کنترل می کنند و از برخی رانندگان بویژه مسافرکش ها سوال هایی می پرسند. سخت گیری ها برای عبور خودروهای حامل زایران ایرانی کمتر است.

** ماجرای نهر علقمه و پیشنهادی برای بازسازی زیرساخت ها
طبیعی است وقتی کشوری سال ها درگیر جنگ داخلی و خارجی بوده و تصاویر بزرگ شهیدان وسط بزرگراه ها و ورودی کوچه ها نصب است و هر روز، جنازه شهیدان جنگ علیه داعش را در نجف اشرف، به حرم حضرت امیرالمومنین علی (ع) می برند و در کربلا معلی به حرم علمدار دشت نینواحضرت عباس (ع)... نباید انتظار زیرساخت های آنچنانی و خیابان کشی های منظم و نظافت شهری را داشت.
البته همه اینها شاید با یک همت عالی و تدبیر بودجه ای حل شود اما تا زمانی که شرایط جنگی، همه امور را زیر سایه خود برده است باز هم نمی توان نه از مسوولان بازخواست کرد و نه فرهنگ سازی عمومی و مشارکت مردمی را چشم داشت.
اینکه در این شهر از روی پلی رد شوی که از زیر آن جریان باریکی از آب همراه با زباله ها و فاضلاب شهری می گذرد و بعد، ناگهان بفهمی که اینجا، « نهر علقمه » است... چه حسی پیدا می کنی؟
آن همه شعرهای حماسی و مرثیه هایی که ازعلقمه در ذهن داری، العطش ها، عموجان، آب و عباس...، فرو می ریزد و جای آن روایت های اسطوره ای را تاسف می گیرد.
درست است که هنوز ساخت و ساز در حرم های شریف سیدو سالار شهیدان امام حسین (ع) و حضرت عباس(ع) پایان نیافته و صدای چکش کاری ونخاله های ناشی از تعمیر و بازسازی و آبخوری های نیمه کاره در گوشه و کنار دیده می شود اما شاید با تخصیص چند درصد از بودجه سالیانه کشور عراق، کمک های مردمی یا بهره گیری از درآمدهای حاصل از موقوفه ها بتوان برای طراحی و اجرای شبکه فاضلاب شهری آستین بالا زد... دستکم می شود گوشه ای از آن را کلید زد و برای آن افقی در نظر گرفت تا با پایان جنگ، پول به سوی زیرساخت اقتصادی و اجتماعی و بهداشتی روانه شود.
کمی جلوتر پس از مقام صاحب الزمان عج الله هنوز از شوک ادغام فاضلاب شهری با آب علقمه بیرون نیامده، فضاسازی تفریحی کنارساحل نهر با بوی جگر و کباب و سکوهای استراحت به چشم می خورد... و البته مکانی بی سنخیت با این شهر مذهبی... چندین سالن بیلیارد درحاشیه این نهر بر سر راه زایران حرم حسینی مملو از جمعیت جوانانی است که چوب به دست، به گوی های عمر خویش می زنند!
مرد میانسالی که راننده خودروهای انتقال زایران است، در واکنش به ابراز تعجب من می گوید: بنا برفتوای آیت الله سیستانی، بازی بیلیارد و ورق حرام است... اما چه می شود کرد؟ جوانند دیگر.
کمی آن سوتر در حیاط خانه ای که از میانه ویرانه های دیوار کاهگلی آن، می توان براحتی نخل ها و لباس های آویزان از بند رخت را دید، در کنار تلی از خاک دیش ماهواره خودنمایی می کند.
چند پسر بچه با سر و صدا از خیابان می گذرند؛ کتاب علوم مقطع ششم زیر بغل یکی از آنهاست. یکی از درس ها درباره خواص شیر گاو است و دختر بچه ای « سفیدپوست با موهای بلوند و چشمان آبی» در حال نوشیدن یک لیوان بزرگ شیر!
همه اینها را بگذاریم کنار شمار زیادی شبکه تلویزیونی ماهواره ای که شبانه روزی درعراق فعالیت می کنند اما نمی توان هیچیک از آنها را شبکه رسمی این کشور دانست.
حتی داخل حرم امام حسین(ع) و حضرت عباس (ع) صفحه های بزرگ نمایش وجود دارد و هر از گاه یک دوربین فیلمبرداری روی بازوی بلند هیدرولیکی ظاهر می شود و از روبروی چشمان زایران آفاق را می پیماید!

** زندگی؛ پس پرده بازارها
همانند بسیاری از شهرهای مذهبی، مغازه ها بین الحرمین را چون نگینی در برگرفته اند و هر یک به فراخور دوری و نزدیکی به مرکز و البته شمار ایستگاه های تفتیش که زایران باید از آنها بگذرند، رونق دارند.
البته برخی بازارها نیز به بهانه قرار گرفتن سر راه مرکزهای زیارتی مانند کهف العباس، مکان شهادت حضرت علی اکبر(ع) وعلی اصغر(ع)، باغ امام صادق علیه السلام، مقام صاحب الزمان و... شهره شده و کاروان های زیارتی به طور معمول به سبب ماهیت تجاری مسیرهای منتهی به این مکان ها و ازدحام بیش از اندازه جمعیت، حضور در آنها را به اختیار افراد گذاشته اند.
البته در این مکان ها نمی توان حتی یک خط درباره پیشینه یا وجه تسمیه آنها یافت و راهنمایان مستقر در آنجا نیز تمایلی به ارایه اطلاعات ندارند؛ امری که در قاموس صنعت گردشگری، یک نقص بزرگ است.
بررسی قیمت ها به سادگی نشان می دهد در بازارهایی که دورترند و رسیدن به آنها سخت تر، کالاها با قیمت کمتری عرضه می شود. نمی توان از دستفروشانی گذشت که براحتی در هر کوی و برزن بساط کرده اند و سایه به سایه زایران را تعقیب و آنان را به خرید تشویق می کنند.
همه فروشنده های عراقی، ریال ایران را همانند دینار عراقی می پذیرند؛ زمان خروج از ایران یک هزار دینار عراقی را می شد با 29 هزار ریال خرید. این مبلغ در صرافی های عراق به 32 هزار ریال می رسد و مغازه دارها 30 هزار ریال را مبنا قرار می دهند.
البته ارزش گذاری ریال و نرخ تبدیل آن به دینار، به قیمت دلار بستگی دارد؛ به گونه ای که به محض رد شدن نرخ دلار در ایران از مرز 40 هزار ریال، قیمت بسیاری از کالاها در بازار بین الحرمین و حتی فروشگاه های داخل حرم که از پارچه های بالای سر حرم و کفن و سنگ های مرمر قدیمی صحن تا جاسویچی و لیوان و ساعت با تصاویر مذهبی را می فروشند، 20 هزار تا 30 هزار ریال افزایش یافت.
برخی دستفروشان یا فروشندگان مغازه ها اگر نخواهی به هر دلیلی کالای چینی یا ترکیه ای آنها را بخری یا از آنها تخفیف بگیری، با گفتن اصطلاح «اصفهانی خسیس» به چشمانت خیره می شوند تا اثر سخن خود را ببنند. متاسفانه برخی ایرانیان سکوت می کنند و شماری دیگر، بدون درنظر گرفتن پیامدهای این موضوع برای شأن کشور و هموطنانمان می خندند و حتی خرید خود را انجام می دهند؛ امری که سبب اشاعه اینگونه انگ زنی های اجتماعی و سیاست هایی می شود که ریشه در نگاه های استعمارگرانه و تفرقه افکنانه دارد.
مهمانسراها و مسافرخانه های مجاور حرم نیز از رونق خاصی برخوردارند. خانمی که از کرمان برای زیارت آمده بود با حسرت از سفر پیشین یاد می کرد که با یکی از کاروان های آزاد (فاقد مجوز) آمده بود اما اقامتگاه آنان چنان بود که پابرهنه تا حرم می رفتند!
در کوچه های باریک و پر پیچ و خم منتهی به حرم، بوی فاضلاب برخی از این زایرسراها آنچنان است که حتی تا چند متر آن سوتر، این بو همچنان مشام را آزار می دهد.
با این همه، بازار آنها گرم است و به چراغ مغازه های اطراف خود فروغ بیشتری بخشیده اند؛ حالا می خواهد دکان هایی باشند که روی پیشخوان خود کنار مهر و تسبیح و جانماز، شال هایی با تصویر آیت الله خامنه ای و آیت الله سیستانی می فروشند یا قهوه خانه هایی که صبح ها با انواع ساندویچ ها، سوپ و آش و نوعی خوراک شبیه عدسی به نام « شاربه » از مردم پذیرایی می کنند.
برخی مغازه ها نیز به عرضه سیراب، شیردان و کله و پاچه اختصاص دارند؛ جالب اینکه لفظ پاچه را « باچه » می نویسند... مانند پنچرگیری که «بنچرچی».
غذای حضرتی نیز توزیع می شود؛ البته باید پیش از ساعت هشت صبح با در دست داشتن مدارک شناسایی عراقی یا گذرنامه به مکان های مشخصی اطراف حرم مراجعه شود.
لابلای مغازه ها بویژه در مسیرهای اصلی، هر جای خالی، پارکینگ یا ساختمان نیمه کاره را که می بینی که تا دیروز برای فروش گذاشته شده بودند، امروز در هیجان برپایی موکب ها، حسینیه ها و مضیف ها (مهمانسرا) برای روزهای اربعین فرو رفته اند.
چند جا ایستگاه های توزیع نذری، بساط گسترده اند که با سوپ و چای ترش از زایران پذیرایی می کنند. ظرف های گلی و دیگ های بزرگ را نیز کم کم زمین می گذارند. بوی غذای نذری به پا شده است.
یکی از محلی ها می گوید همه اینها دستگرمی است برای اربعین حسین بن علی (ع)؛ وقتی که اینجا غلغله می شود و جای سوزن انداختن نیست.

** در آستان جانان
همه اینها حاشیه است بر زیارت آقای مهربانی که معلوم نمی شود برای کدام عمل نیک یا دعای خیر زیارتش را نصیب ما می کند «الحمدلله الذی هدانا لهذا».
ازحرم علمدار دشت کربلا حضرت عباس علیه السلام تا بارگاه فرزند فاطمه سلام الله راه زیادی نیست اما سنگینی رخداد کربلا و غصه اهل بیت و کوتاهی های ما که شیعه آنان خوانده می شویم باری است برهرگامی که در بین الحرمین برداشته می شود «لقد عظمت الرزیه و جلت مصیبته بک علینا و علی جمیع اهل السموات و الارض».
پیمایش این مسیر آسان نیست؛ باید آرام رفت و نگریست به خیل عشاق... روحانی جوانی گوشه چادرسپید نوعروسش را به دست گرفته است و روبروی حرم حسینی عکس می گیرد... بانویی فرتوت به عصایش تکیه زده است و درکناری، چشم به بارگاه قمربنی هاشم اشک می ریزد... مرد میانسالی زمزمه می کند « بابی انت و امی» و تسبیح می چرخاند و بین نخل های چراغانی شده راه رفته را برمی گردد... دختر نوجوانی روی صندلی چرخدار رو به حرم عباس دارد و نگاه پرخواهش خود را به گوشه ضریح دوخته است که از حیاط دیده می شود.
محمدحسین ملکیان چه خوش سروده است «خاک، سردی با خودش می آورد اما چرا؛ خاک تو آتش به جان شیعیان انداخته؟»
دربین الحرمین دیگر نه گرد و خاک معنایی دارد، نه جست و جو برای خرید آب معدنی. از هیاهوی دستفروشان بازارهای مکاره نیز خبری نیست. اینجا همه عناصر، روحی دارند وراتر از آنچه به چشم می آید. همه انسان ها، سنگ ها، نورها، آهن ها و پارچه ها وجهه دیگری یافته اند بالاتر از جایگاه ناسوتی شان و زمزمه می کنند «اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود».
حسی، همه را می برد و می آورد. با هر نفس به درون ریه ها می رود و آنجا می ماند و پاک می کند و سبک. انگار دیگر هیچکدام از امور این دنیا هیچ هم نیست، آن هم در محضر بزرگانی که صحن بین الحرمین، عرصه نظاره آنان است و یک جهانِ درمانده، نیازمند پادرمیانی شان نزد باریتعالی. باز هم نمی دانی کجا بوده ای و چه فرصتی داشتی؛... وقتی می فهمی... که از کربلا دور می شوی و فقط حسرت می ماند که کاش بیشتر بین الحرمین را می بوییدی، بیشتر حضورشان را احترام می کردی و بیشتر از کرم و جودشان دلی صفا می دادی... فقط حسرت می ماند و زمزمه های آخرین که «لاجعله الله آخر العهد منی لزیارتک»... آرزوی دوباره خوب شدن و دعای خیری که لایقت کند برای با سر دویدن به آستان مهربانی جانان.
«سازگار» چه خوش می نالد که:
«به درد و غم و ابتلا می روم؛ دریغا که از کربلا می روم
اگرچه جدا گشتم از کوی یار؛ دل و جان من مانده در این دیار»

نماهنگ زیبای «صحن مجاور» با اجرای آقای صابر خراسانی

کلیپ ها

دانلود کلیپ
حجم: 31.8 مگابایت